تبليغاتX
اشک‌های دل - آسوده خیال
لحظات آخر فقط لبخند می زد..

البته منظورش قهقه بود..

اما توان قهقه نداشت..

همه را سر کار گذاشته بود..

باید می مرد..

و مرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 18:37  توسط رایان ساقیان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است هرکه گوید دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد

نوشته های پیشین
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
نویسنده بعد از این
The first LOVE never die
قطره بارانم یکی از صد هزار
چشمهای بارونی
دست نوشته هاي يه دل
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان