تبليغاتX
اشکهای دل...

اشکهای دل...
اشعار ، غزلیات ، روضه ها و دست نوشته های شاعر ومداح اهل بيت(ع)حاج محمد خداوردی

قطعه شعري فرستاده شده از سوي دوست بسيار عزيزم ،مداح و روضه خوان اهل بيت(ع)جناب آقاي اسماعيل رجبي براي استفاده عموم به نمايش گذارده مي شود. باتشكر از جناب رجبي


تو که نيستي تا ببيني من و اين دل شکسته

تک و تنها توي غربت به اميد تو نشسته

تو که نيستي تا ببيني منو اين دستاي بسته
يه طرف دشمن جاني من و ياساي شکسته
تو که نيستي تا ببيني منو اين روزاي غميگين
يه سکوت سرد و وحشي توي لحظه هاي سنگين
تو که نيستي تا ببيني منو ديواراي سنگي
فاصله بين منو توست،کاش بگي که برميگردي
تو که نيستي تا ببيني منو اين پلکاي خيسم
تو تموم بي کسيها دارم از تو مينويسم
تو که نيستي تا ببيني لحظه هام بي تو چه سردن
واسه ي نبودن تو هموشون معني دردن

[ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 9:1 ] [ حاج محمد خداوردی ] [ ]

ايام ولادت حضرت علي بن موسي الرضا بر عاشقان آنحضرت مبارك باد.

                                 مديريت وبلاگ اشكهاي دل

[ پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 ] [ 10:20 ] [ حاج محمد خداوردی ] [ ]

    مناجات با اباعبدالله و اشاره به قتلگاه

 

 دلخوشم چون خانه زاد حیدرم

روز و شب از سائلان این درم

 

از اوان کودکی در این رهم

من غلام حضرت ثاراللهم

 

هر چه دارم از طفیل هست اوست

بعد حق روزی من در دست اوست

 

فاش می گویم حسین عمر من است

درگه او خانه امن من است

 

بی حسین چون مرغکی پر بسته ام

بی حسین بیچاره و دلخسته ام

 

روز من بی او شود تار و سیاه

کار من باشد فقط اندوه و آه

 

باشد اندر روضه دل در شور و شین

ذکر لبهایم فقط نام حسین

 

ای که در مقتل فتادی تشنه لب

زینبت از روی تل در تاب و تب

 

روی سینه شمر کافر دیده ای

خواهرت بی یارو یاور دیده ای

 

او زکین خنجر به حنجر میکشید

گوئیا بر قلب زینب می کشید

 

ای سر از تن جدا بر نیزه ها

سوخت در آتش تمام خیمه ها

 

                      شاعر: محمد خداوردی

 

[ دوشنبه چهارم مهر 1390 ] [ 13:28 ] [ حاج محمد خداوردی ] [ ]

احوالات قبر وقیامت

شبی در خواب دیدم مرگ خود را

خزان گردیده شاخ و برگ خود را

 

خودم را فارغ از جسمم بدیدم

صدای شیون و ناله شنیدم

 

بدیدم روی دوش مردمانم

به سوی منزل عقبا روانم

 

به روی سنگ شستند پیکرم را

کفن کردند از پا تا سرم را

 

میان قبر جسم را نهادند

به روی خاک سردم پا نهادند

 

پس از چندی که تنها مانده بودم

غزل را گوئیا من خوانده بودم

 

دگر من بودم قبروسیاهی

به پشتم کوله باری از تباهی

 

دگر من بودم و روی سیاهم

درون قبر با بار گناهم

 

شب اول به قبرم شد نمایان

به سویم دوملک گشتند شتابان

 

به خود گفتم عذابم گشت آغاز

نوای غربتت بنما تو آواز

 

بگفتا یک ملک ربت بگو کیست

بگو اعمال خوبت در جهان چیست

 

بگو از قبله و دین و امامت

بگو از اعتقادات و کتابت

 

سکوتی سخت من را درنوردید

به رویم آتش دوزخ بخندید

 

برای توبه دیگر دیر گردید

دو دست و پای من زنجیر گردید

 

ملائک ناله ام را می شنیدند

مرا سوی جهنم می کشیدند

 

گناهانم مرا بی آبرو کرد

دلم یک آشنا را آرزو کرد

 

بگفتم زیر لب با غصه و غم

مدد کن یا علی غرق گناهم

 

به ناگه قبر من شد منبر نور

دلم از دیدنش گردید مسرور

 

ملائک در برش زانو نهادند

به سوی دست و پای او فتادند

 

نگاهی بر دودست بسته ام کرد

نظر بر حال و قلب خسته ام کرد

 

بگفتا گرچه دور از انتظار است

ولی عمری مرا او ریزه خوار است

 

ولایم با دل و جانش عجین بود

به دنیا حامی دنیا و دین بود

 

عزای همسرم را شور می داد

به قلب خسته من نور می داد

 

درست است بنده ای غرق گناه است

ولی حبم برای او پناه است

 

به اذن حق آزادش نمائید

به عشقم خانه آبادش نمائید

 

به عمرش لعن اعدا کرده است او

فغان بر پور زهرا کرده است او

 

ببینید سینه زخم و کبودش

شده نذر حسین بود و نبودش

 

دلش دائم به سوز و شور و شین است

زطفلی ورد لبهایش حسین است

 

                                       شعر از : حاج محمد خداوردی

 

 

 

 

 

[ دوشنبه چهارم مهر 1390 ] [ 13:3 ] [ حاج محمد خداوردی ] [ ]

از سؤالات اساسی در ماجرای آتش زدن خانه حضرت علی(ع) و اهانت به آن بزرگوار این است که:

آیا (چنان که شیعیان می‏گویند) به ساحت حضرت فاطمه زهراعلیهاالسلام نیز جسارت کردند؟

 
و بر آن حضرت صدماتی وارد شد که منجر به شهادت او وفرزندش گردید یا خیر؟



ادامه مطلب
[ دوشنبه چهارم مهر 1390 ] [ 11:1 ] [ حاج محمد خداوردی ] [ ]

شعر قتلگاه اباعبدالله

 

دید از روی بلندی قتلگاه

گرگها در دور شاه بی پناه

 

 چکمه پوشی دید از تل می رسد

او شتابان سوی مقتل می رسد

 

روی سینه می نشیند شمر پست

دست بر مو می برد خنجر به دست

 

از نفس افتاد او از بس برید

پیش چشم فاطمه حنجر درید

شعر از: حاج محمد خداوردی

 

[ دوشنبه چهارم مهر 1390 ] [ 10:57 ] [ حاج محمد خداوردی ] [ ]


 شهادت حضرت فاطمه زهراء (س) واقعيتى است كه منابع حديثى و تاريخ شيعه و سنّى بر آن گواه است. برخى به علت عدم آشنائى با حديث و تاريخ، در اين واقعيت ترديد نموده‏اند. از اينرو گوشه‏اى از شواهد اين مصيبت بزرگ را تنها از منابع معتبر اهل‏سنّت تقديم پويندگان حق و حقيقت مى‏نمائيم.

قال رسول اللَّه (ص): «... فتكون اوّل من يلحقنى من اهل بيتى فتقدم علىّ محزونة مكروبة مغمومة مقتولة ».

(فاطمه) اولين كسى از اهل‏بيتم مى‏باشد كه به من ملحق مى‏گردد، پس بر من وارد مى‏شود، محزون، مكروب، مغموم، مقتول...

فرائد السمطين ج 2، ص 34

* * *

قال موسى بن جعفر (ع): انَّ فاطمة (س) صدّيقة شهيده.

اصول كافى ج 1، ص 381

* * *

قال ابن عباس: إنّ الرّزيّة كُلَّ الرّزية، ما حال بين رسول‏اللَّه (ص) و بين كتابه.

مصيبت تمام مصيبت آنگاه رخ داد كه بين پيامبر (ص) و نوشتارش حائل گرديدند.

صحيح بخارى ج 1، 120


ادامه مطلب
[ دوشنبه چهارم مهر 1390 ] [ 8:21 ] [ حاج محمد خداوردی ] [ ]

غمزده

بی کس و غمزده در شهرم و غمخواری نیست

راز خود با که بگویم که دلداری نیست

به جز از درد و غم دوست مرا یاری نیست

زرفیقان کهن گرمی بازاری نیست

این چه شهریست خدایا که در آن غصه دل

بفروشند به کاهی و خریداری نیست

 داروی درد خود ای دل طلب از جای دگر

چون در این شهر دوا بر دل بیماری نیست

غیر از این دیده من بخت تو در این دل شب

به تمنای دل ما سر بیداری نیست

       محمد خداوردی

[ یکشنبه سوم مهر 1390 ] [ 7:58 ] [ حاج محمد خداوردی ] [ ]

مرحمت برگدا

                                        خوش آنکه یک نظری بر من گدا بکنی                                        

شود که نام من خسته ر ا صدا بکنی

گره به بخت من افتاده می کنم فریاد

گره گشایی من در ره خدا بکنی

قسم به زلف سیاهت که دوستت دارم

شها حساب مرا از همه جدا بکنی

تو عهد کرده ای که فدایم کنی زکوی درت

عنایتی بنما عهد خود ادا بکنی

خدا مرا زتو وکوی تو جدا نکند

خدا نیاورد آندم مرا رها بکنی

بس غمزه دگر ناز را کم کن

خوش است جان مرا در رهت فدا بکنی

شاعر:محمد خداوردي

[ یکشنبه سوم مهر 1390 ] [ 7:54 ] [ حاج محمد خداوردی ] [ ]

سوختن در فراق یار

گر زیاد چشم او هر دم زنم پیمانه ای

تا که افتم مست و آرام گوشه میخانه ای

من زهجرش سوزم و پروانه هنگام وصال

هر که را نوعی بسوزد در غم جانانه ای

آنکه را در گرد شمعی همچو پروانه نسوخت

آری آری او ندارد خصلت پروانه ای

یاد رویش خواب را از چشم مست من ربود

کاش احوالی بپرسد از من دیوانه ای

وصل رخسارش زحق عمریست من کردم طلب

تا برایش جا گزینم در دل ویرانه ای

ای محمد همچو شمع در حسرتش دائم بسوز

تا که روحت لحظه لحظه پر کشد از خانه ای

                                     محمد خداوردی

[ یکشنبه سوم مهر 1390 ] [ 7:52 ] [ حاج محمد خداوردی ] [ ]
درباره وبلاگ

امکانات وب